تاريخ : ۱۳٩٤/۳/٢٩ | ۱٢:۱۱ ‎ق.ظ | نويسنده : ZAHRA

 

گفتم خدایا دلم گرفته؛ گفت از من؟

گفتم خدایا از همه دلگیرم؛ گفت حتی من؟

گفتم خدایا چقدر دوری؛ گفت تو یا من؟

گفتم خدایا دلم را ربودند؛ گفت پیش از من؟

گفتم نگران روزیم؛ گفت آن با من.

گفتم خیلی تنهایم؛ گفت تنهاتر از من؟

گفتم درون قلبم خالیست؛ گفت پرش کن از عشق من.

گفتم دست نیاز دارم؛ گفت بگیر دست من.

گفتم از تو خیلی دورم؛ گفت من از تو نه.

گفتم آخر چگونه آرام گیرم؟ گفت با یاد من.

گفتم خدایا کمک خواستم؛ گفت غیر از من؟

گفتم خدایا دوستت دارم؛ گفت بیشتر از من؟

گفتم با این همه مشکل چه کنم؟ گفت توکل به من.

گفتم هیچ کسی کنارم نمانده؛ گفت بجز من.

گفتم خدایا چرا اینقدر میگویی من؟ گفت چون من از تو هستم و تو از من.


برچسب‌ها:

تاريخ : ۱۳٩٤/۱/٤ | ۸:٥۸ ‎ب.ظ | نويسنده : ZAHRA

(((*** داستان های عبرت آموز ***))

 

داستان رفاقت یک گناهکار با حضرت زهرا (س) (طولانیه ولی آدمو متحول میکنه) 

 

یه خونه مجردی با رفیقامون درست کرده بودیم، اونجا شده بود خونه گناه و معصیت...

گفت شب عاشورا هرچی زنگ زدم به رفیقام، هیچکدوم در دسترس نبودند

نه نمازی، نه حسینی، هیچی

میگفتم اینارو همش آخوندا درآوردند، دو تا عرب با هم دعواشون شده به ما چه

میگفت ماشینو برداشتم برم یه سرکی، چی بهش میگن؟ گشتی بزنم

تو راه که میرفتم یه خانمی را دیدم، دخترخانم چادری داشت میرفت حسینیه

خلاصه اومدم جلو و سوار ماشینش کردم با هر مکافاتی که بود، میرسونمت و ....ـ

خلاصه، بردمش توی اون خانه ی مجردی


برچسب‌ها:

ادامه مطلب
تاريخ : ۱۳٩۳/۱٢/٢٧ | ٩:٠٤ ‎ب.ظ | نويسنده : ZAHRA

ســــــــــلام دوستای عزیزمقلب

حالتون خوبه؟؟؟

فــــــــــــردا تولــــدمهقلب

تــــــولدم مــــــــــــــــبارکهوراهوراهوراهورا

 


برچسب‌ها:

تاريخ : ۱۳٩۳/٧/٥ | ٧:٢٤ ‎ب.ظ | نويسنده : ZAHRA

 

 

 چادر


چادر تکراری شده !!!

دمده شده ،کلاس ندارد!!!

ولی نمیدانم چرا هنوز هم برایم زیباست!!!

البته میدانی چادرِ خالی زیبا نیست !!!

چادر با نگاه ورفتار عفیف زیباست!!!

این تکه پارچه تکراری زیباست چون چادرِ بانو زهرا(ع) است ...

این تکه پارچه ی تکراری زیباست چون رضایتِ محبوب است...

پ ن:محبوب من خداست،همان حبیب جمیل خودمان!!!


برچسب‌ها:

تاريخ : ۱۳٩۳/٦/٢٧ | ٥:٤٥ ‎ب.ظ | نويسنده : ZAHRA

سلامتی هر چی پسر مذهبی...


اما امروزمیخوام بگم… :




 سلامتی هر پسری که  پاتوقش مزار شهداس نه باشگاه کامبیز بدنساز…


 سلامتی کسی که جای پرورش اندام وتزریق بازو ، پرورش ایمان میکنه وخودسازی…


سلامتی پسری که سرش و خم میکنه تا سنگ فرش خیابونا ،نه رودروی

ناموس مردم….


سلامتی هرچی پسره که بلوز آستین بلند میپوشه و شلوار کتان نه لباس های تنگ وشلوار جاستین…


سلامتی اونی که نه مدونا میشناسه نه شکیرا والیزابت تیلور …دختر رویاهاشم

سلنا گومز نیست…


سلامتی اون مردی که وقتی تو تاکسی میبینه دوتا خانم نشسته نمی ره

وسطشون بشینه…


سلامتی اون پسری که بلده مکبر باشه و نماز اول وقتش حجته…


 سلامتی اون پسری که تظاهرات وراهپیمایی رفتنش عین نماز اول وقت میمونه براش…….


سلامتی اون پسری که جای نود شب زود میخوابه تا صبح نمازش قضا نشه…


سلامتی هرکی که پیشش،روبروش ،کنار دستش تو کلاس با امنیت میشینی

وانگارنه انگار کنارش دختر نشسته…


سلامتی اون پسری که بعد امتحان نمیره پیش همکلاسی های مونث وبگو بخند رابندازه به بهانه ی امتحان…


سلامتی اون پسری که حاضره دخترا بهش بگن مریض واون وانده…


سلامتی آقا پسری که وقتی تو ماشینش صدای ضبطش وبلند میکنه ..

نوای کربلا کربلا میاد..


سلامتی اون آقا یی که ظهر تو دانشگاه پشت کفشاشو خم میکنه وآستیناش بالا واب میچکه….

جوراباشم از جیباش آویزونه…مهم نیست دخترای جفنگ دانشگاه مسخرش کنن مهم زود رسیدن به حسینیه اس…


 سلامتی اونی که تو تابستون میره اردوی جهادی نه صفا سیتی با دوست دختراش….توشمال


سلامتی اون پسری که عکس فرماندهین دفاع مقدس میزنه رو پیرهنش….ازهمه باحال تر عکسحضرت آقا رو….


سلامتی هرچی پسر مذهبی…


سلامتی هرچی بچه حزب اللهی….


سلامتی همشون صلوات…..


برچسب‌ها:

تاريخ : ۱۳٩۳/٦/٤ | ٦:٥٧ ‎ب.ظ | نويسنده : ZAHRA

 

 



 

 






برچسب‌ها:

تاريخ : ۱۳٩۳/٥/٢۱ | ٥:۱٦ ‎ب.ظ | نويسنده : ZAHRA

 

 

قدیم تر ها که بچه بودم،یادم هست گاهی مهمانی ها

روی پشت بام خانه برپا می شد. به جای بشقاب های

یک نفره،طبقی در مقابل چند نفر می گذاشتند و با مهر و

محبت،دسته جمعی غذا می خوردند  آن روز،بزرگتر ها به

ما کوچکتر ها می گفتند،رزق ما از آسمان می آید.امروز

هم پشت بام خانه هامان سفره شده ویک بشقاب برای

همه می گذارند؛اما دیگر کسی در پشت بام خانه غذا

نمی خورد باز هم غذاهایمان از آسمان می آید،اما از راه

این بشقاب به خانه مان سرازیر می شود.همه با هم

مینشینند و با حرص و ولع؛غذای این بشقاب را می

خورند..قدیم ها غذا خوردنمان چیزی طول نمی کشید،اما

چرا غذای این بشقاب تمامی ندارد؟صبح تا شب،شب تا

صبح،پس کی سیر می شویم؟

قدیم تر ها غذا خوردن روی پشت بام که تمام می

شد،احساس می کردیم به هم نزدیکتر شده ایم.امروز

وقتی از پای غذای این بشقاب بزرگ بلند می شویم،میان

مان فرسنگ ها فاصله احساس می کنیم.کاش زودتر

بساط سفره ی پشت بام مان جمع می شد. چقدر فرق

است میان آسمان قدیمی ها و آسمان ما و چه زیبا گفته

اند که هر چیز،قدیمی اش صفای دیگری دارد. کجایید

پشت بام های آسمانی؟! دل مان برایتان تنگ است.

از زبان نویسنده کتاب(بشقاب های سفره پشت بام مان)


برچسب‌ها:

تاريخ : ۱۳٩۳/٥/۱٤ | ۱٠:۱٤ ‎ب.ظ | نويسنده : ZAHRA

خدا وجود دارد

مردی برای اصلاح به آرایشگاه رفت.در بین کار،گفتگوی جالبی بین آن مرد و آرایشگر،در مورد<<خدا>> صورت گرفت.

آرایشگر گفت:من باور نمی کنم که خدا وجود داشته باشد.

مشتری پرسید:چرا؟

آرایشگر گفت:کافیست به خیابان بروی و ببینی.مگر می شود با وجود خدای مهربان این همه مریضی،درد و رنج وجود داشته باشد؟!

مشتری چیزی نگفت و بعد از اینکه اصلاح سرش تمام شد از مغازه بیرون رفت.به محض اینکه از آرایشگاه بیرون آمد،مردی را با مو های ژولیده و کثیف،در خیابان دید.با سرعت به آرایشگاه برگشت و به آرایشگر گفت:می دانی،به نظر من آرایشگر ها وجود ندارند.آرایشگر با تعجب پرسید:چرا این حرف را میزنی؟!

من اینجا هستم وهمین الان مو های تو را مرتب کردم.

مشتری با اعتراض گفت:پس چرا کسانی مثل آن مرد بیرون از آرایشگاه وجود دارند؟

آرایشگر پاسخ داد:آرایشگرها وجود دارند،فقط مردم به ما مراجعه نمی کنند. و مشتری گفت:دقیقا همین است.خدا وجود دارد،فقط مردم به او مراجعه نمی کنند!برای همین است این همه درد و رنج در دنیا وجود دارد.


برچسب‌ها:

تاريخ : ۱۳٩۳/٥/٥ | ٥:۱٠ ‎ب.ظ | نويسنده : ZAHRA

 

وقتی که خیـابان هم می شود اتـاق خواب ...

شرافت زن اقتضاء می کند هنگامی که از خانه بیرون می رود متین،
سنگین و با وقار باشد.
اما متأسفانه ما امروزه شاهد هستیم که
برخی دختران ایرانی پر رنگ و لعاب‌تر و بی حجاب تر از همیشه در کوچه،
خیابان، دانشگاه و یا محل کار ظاهر می‌شوند
و هر روز هم بیشتر مردم می‌پذیرند که جامعه تغییر کرده است!
همچنین امروزه با صحنه هایی روبه رو می شویم
که خود شرمنده خود می شویم چرا که گاهی شاهد دخترانی در خیابان هستیم که حیثیت زن بودن خود را حفظ نکرده و چشم های هوس آلود مردان را با ژست های غیر ناپسند به سوی خود جلب می کنند.

آیا حیثیت زن ایجاب می کند که اینچنین باشد؟

نظرشماچیه؟؟؟؟؟


برچسب‌ها:

تاريخ : ۱۳٩۳/٤/۱۸ | ٤:٠٥ ‎ب.ظ | نويسنده : ZAHRA

اصلا فکرشم نمیکردم که یه نفر اینطوری عاشق همسرش باشه  ولی وقتی این زوج خوشبخت رو دیدم نظرم تغییر کرد.

ای کــــــــــــــــاش هـــــــــمـــــــه ی زوج ها مثل اینا انقد خوشبخت بودن.

خیلی حسودیم شد و بهشون غبطه خوردم.

ولی کـــــــاش ما آدما نگاهمون رو تغییر بدیم .

انشاالله  تا آ خر عمرشون خوشبخت باشن.

 



 

 

 


برچسب‌ها:

تاريخ : ۱۳٩۳/٤/۱٢ | ٢:٠۳ ‎ب.ظ | نويسنده : ZAHRA
تمااااااااااااااااام چشمهای هرزه را خریدارم............
بیایید......
نگاهم کنید......
چه میبینید برای لذت؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
جز سیاهی چادری که هدیه ی مادر خوبی هاست....
من اینگونه شادم و آرام چون جز آنکه باید ببرد کسی لذت دیدنم را نمیبرد......
و او یکی است که من مال اویم و او مال من.......
چادرم کور میکند هر چشم هرزه ای را....
همان چشمی که فقط و دنبال رنگ و لعاب است......
من آرامم.....
دلم آرام....
چادرم برسر.....
تا کور شود هرآنکه نتواند دیـــــــــــــد............

 


برچسب‌ها:

تاريخ : ۱۳٩۳/٤/٧ | ٩:٢٩ ‎ق.ظ | نويسنده : ZAHRA
این جا کلاس درس ماست اینجا یک ترم بالاتر که می روی
مانتو و مقتعه ات بالاتر می رود اینجا یک ترم بالاتر که می روی
به قول معروف کلاست بالاتر می رود اینجا یک ترم بالاتر که می روی
روابط اجتماعی ات (با آقایان) بالاتر می رود اینجا یک ترم بالاتر که می روی
. . .
عجیب است
سر کلاس ما
جای بالارفتن شعور و ارزش و حیا خالی است
هر روز غیبت می خورد و سرانجام حذف می شود...
 

 


برچسب‌ها:

تاريخ : ۱۳٩۳/۳/۳٠ | ۱۱:٢٠ ‎ق.ظ | نويسنده : ZAHRA

 

 

خواهــــــــــــــــــــــــــرم

 

  

شهدا اینطوری جون خودشونو به خطر ننداختن که تو ارزشتو یادت بره
 
بهـــــای تو ...
 
بهشتــــــــه !
 
نه شارژژژژژ ....
 
درک کــن
 
احســــاس تو ....
 
خییییییلی با ارزش تر از اینه که
 
با یه دوست دارم....
 
یا یه لبخنـــد بلرزه
 
درک کــن
 
تو فقـــــط
 
مـــال
 
یک
 
نفــــــری
 
درک کــن
 
 توبا ارزش تر از این حرفاییکه روحتو درگیر دوست داشتن های کاذب ببینی
 
درک کــن
 

برچسب‌ها:

تاريخ : ۱۳٩۳/۳/٢۳ | ۱:٥۳ ‎ب.ظ | نويسنده : ZAHRA

ناامید نشو!

 روزی به خدا شکایت کردم که چرا من پیشرفت نمیکنم؟!دیگر امیدی ندارم،می خواهم خود کشی کنم!

ناگهان خدا جوابم را داد و گفت:آیا درخت بامبو و سرخس را دیده ای؟

گفتم:بله دیده ام.

خدا گفت:موقعی که درخت بامبو وسرخس را آفریدم،به خوبی از آنها مراقبت نمودم...خیلی زود سرخس سر از خاک برآورد و تمام زمین را گرفت،اما بامبو رشد نکرد...من از او قطع امید نکردم!

در دومین سال،سرخس بیشتر رشد کرد،اما از رشد بامبو خبری نبود.

در سال های سوم و چهارم،باز هم بامبو رشد نکرد.

در سال پنجم،جوانه کوچکی از بامبو نمایان شد...و در عرض شش ماه ارتفاعش از سرخس بالاتر رفت.

آری،در این مدت بامبو داشت ریشه هایش را قوی می کرد.

آیا می دانی در تمامی این سال ها که تو درگیر مبارزه با سختی ها و مشکلات بودی،در حقیقت ریشه هایت را مستحکم می ساختی؟؟

زمان تو نیز فراخواهد رسید و تو هم پیشرفت خواهی کرد.

ناامید نشو!


برچسب‌ها:

تاريخ : ۱۳٩۳/۳/۱۸ | ۱٠:۳٠ ‎ب.ظ | نويسنده : ZAHRA

 

پسر حزب اللهی
♥•٠·
همونیه که تعصب داره، اعصاب هم داره.
همونیه که ریش داره، ریشه هم داره.
همونیه که میل داره ،تحمل هم داره.
همونیه که دوست داره،اما دوست دختر نداره.
همونیه که همیشه فریادش تو گلوش میمونه اما با هر فریادی هم صدا نمیشه.
بعله!!! درکت میکنم "برادر"...
یادت نره در جمهوری اسلامی همه آزادند الا بچه حزب اللهی ها
((شهید آوینی))

 


برچسب‌ها:

تاريخ : ۱۳٩۳/۳/۱۱ | ۱:٢۳ ‎ب.ظ | نويسنده : ZAHRA

گفت: آخه این چیه سرت کردی؟! مثل اُمُّل ها…

 مثل اینکه قرن ۲۱ ایم… شبیه مردم عصر حجر می گردی!!

 گفتم: واقعاْ؟! عصر حجر یعنی کِی؟!
 …
 گفت: چمیدونم… ۱۴ قرن پیش!

 گفتم: ۱۶ قرن پیش عصر حجرتره یا ۱۴ ؟!

 گفت: معلومه ۱۶

 گفتم: پس شما با این حساب باید اُمُّل تر باشید

که مثل مردم ۱۶ قرن پیش می گردید!

 اونم زمانی که بهش می گفتن عصر جاهلیت!!!

دیگه از اسمش هم پیداست که چقدر اُمُّلیه…
 ♥•٠·
 دیگه پی اش رو نگرفت گذاشت رفت…
 .
 .
 .
و لا تبرجن تبرج الجاهلیة الاولی – احزاب ۳۳
 و به همسرانت بگو خود را مانند زنان جاهل نیارایند

 

 


برچسب‌ها:

تاريخ : ۱۳٩۳/۳/٧ | ۱٢:٠٩ ‎ب.ظ | نويسنده : ZAHRA

 

مــن یـکــــ دخـتــر چــادریـــم ...

 شاد و پرنشاط ، سرزنده و پرکار...
 قرآن و نهج البلاغه اگر میخوانم ، رمان و حافظ هم میخوانم.
 عاشق پهلوانی های حضرت حیدر اگر هستم ، یک عالمه شعر
 حماسی از شاهنامه هم حفظم.
 پای سجاده ام گریه اگر میکنم ، خنده هایم بین دوستانم هم
 تماشایی است !
 من یک عالمه دوست و رفیق دارم.
 تابستان ها اگر اردوی جهادی میرویم ، اردوهای تفریحی ام نیز هر
 هفته پا برجاست ...
 ما اگر سخنرانی میرویم ، پارک رفتنمان هم سرجایش است ...
 مسجد اگر پاتوق ماست ، باغ و بوستان پاتوق بعدی ماست ...
 برای نماز صبح قرار مسجد اگر میگذاریم ، هنوز خورشید نزده از مسجد
 تا خانه پیاده قدم میزنیم.
 دعای عهدمان را اگر میخوانیم ، همانجا سفره باز میکنیم و با خنده و
 شادی صبحانه مان میشود غذا با طعم دعا !
 ما اگر چادر سر میکنیم ، نقاش هم هستیم ، خطمان هم خوب است
 حرفهای دخترانه مان سرجایش ، شوخی های دوستانه مان را هم
 میکنیم ،
 نمایشگاه و تئاتر هم میرویم ، سینما هم اگر فیلم خوب داشت ...
 کوه هم میرویم ، عکس های یادگاری ، فیلم های پر از خنده و شادی...
 کی گفته ما چادری ها ...
 من قشنگ تر از دنیای خودمان سراغ ندارم !
 دنیای من و این رفیقان با خدایم ،
 همین هایی که دنبال زندگیشان در کوچه و خیابان نمیگردند ،
 همین هایی که وقتی دلت را میشکنند تا حلالیت ازت نگیرند ول کن
 نیستند ،
 همین هایی که حیاشان را نفروختند ...
 خوشبخت ندیده ، هرکس ما را ندیده ...

 یازهرا


برچسب‌ها:

تاريخ : ۱۳٩۳/۳/٦ | ۱٠:۳٩ ‎ب.ظ | نويسنده : ZAHRA

 حجاب از دو کلمه ( حج + آب ) درست شده است

حج مایه حیات توحیدی مؤمن است و آب مایه حیات مادی مؤمن است

کسی که از حجاب فاصله میگیرد یعنی مرده متحرک است

چون از دو مایه حیات استفاده نمیکند

تازه ( ح+ج+ا+ب=۸+۳+۱+۲= ۱۴) به عدد ابجد چهارده میشود

شاید عدد میگوید حجاب سفارش چهارده معصوم (ع) است ...


برچسب‌ها:

تاريخ : ۱۳٩۳/٢/٢۱ | ٧:٤٤ ‎ب.ظ | نويسنده : ZAHRA

♥•٠· من یک دخترم

 

 نه یک مانکن فروشگاه,

 

 نه یک وسیله برای جلب توجه,

 

 و نه یک تابلو نقاشی

 

 پیشرفت و بالارفتن را میخواهم اما نه به هر قیمتی

 

 آزادم اما با تفسیری جدابافته...

 

 آزادی من حجاب من است ،

 

 طلا هم آزاد است اما همیشه محفوظ ، طلا را هیچوقت فله نمیفروشند!

 

 آن چه را فله میفروشند که زیادی آزاد باشد .نمونه اش "سبزی خوردن"!


برچسب‌ها:

تاريخ : ۱۳٩۳/٢/۱۱ | ۱٠:٢٥ ‎ب.ظ | نويسنده : ZAHRA

سلام برتو ای گوهر گرانقدر و ای دُر گرانبهای

 قله های ایثار و استقامت ، تو با نسیم علم

ودانشت طراو ت خاصی به این بدن های خواب و

 نا آگاه ما بخشیدی ، تو باعث شدی تا ما

از تاریکی و ذلت جهل بسوی روشنایی

 وسربلندی علم و از غبار کده بی معرفتی و نا

آگاهی بسوی دهکده علم معرفت راه یابیم .

 

 به راستی اگر تو نبودی چه کسی دستگیر ما

دراین طوفان سهم گین زندگانی شده وما را

 بسوی کشتی پر بار علم و معرفت راهنمایی

میکرد . مگر نه این است که تو چراغ راه ما دراین

 دهکده امتحان و بلکه ظلمت کده غفلت و

از خدا بی خبری شدی ، تو که بعنوان یک معلم

 دلسوز هیچگاه دست پر مهر و محبت ومملو

از امیدت را از سر ما برنداشتی و شب وروز به

راه درست و صراط مستقیم بودی ، همان

راهی که تمام پیامبران الهی وامامان معصوم

 (ع) تا اخرین نفس شان سعی داشتند مردم

را از منجلاب غفلت وانحراف بسو ی رستگاری

ابدی سوق دهند و راهی که فلاح و

رستگاری ما در آن نهفته است . پس این تو

بودی ای معلم آزاده که آزادی و آزادگی را به ما

اموختی و به ما یاد دادی که چگونه با سلاح

برنده ایمان خودرا از زنجیر های اسارت و

بردگی این دنیای دنی رهانید .

 سلام ابدی ما نثار گام های استوارتو باد ای

معلم عزیز ، تو

باعث شدی تا ما آفریدگار حقیقی خودما را

 بشناسیم و به دستورا ت او عمل کنیم و با

کارهایی خدا پسندانه خودما بجای نارضایتی او

 سایه لطف ومهربانی اش را بر سر ما

احساس کنیم . بهشت جاویدان جایگاه ابدیت

 باد ای معلم عزیز . بار دیگر روزت مبارک باد .


برچسب‌ها:

تاريخ : ۱۳٩۳/۱/۳۱ | ٩:٥٥ ‎ب.ظ | نويسنده : ZAHRA

 

 

تقدیم به مادران پرمهر و محبت ایرانی

 

 

شعری در وصف مادر

مادرم ای بهتر از فصل بهار

مادرم روشن تر از هر چشمه سار

مادرم ای عطر ناب زندگی

مادرم ای شعله ی بخشندگی

مادرم ای حوری هفت آسمان

مادرم ای نام خوب و جاودان

مادرم ای حس خوب عاشقی

مادرم خوشتر ز عطر رازقی

مادرم ای مایه ی آرامشم

مادرم ای واژه ی آسایشم

مادرم ای جاودان در قلب من

مادرم ای صاحب این جسم و تن

مادرم می خواهمت تا فصل دور

مادرم پاینده باشی پر غرور

مادرم روزت مبارک ناز من

مادرم تنها تویی آواز من

مادر تو را چه بنامم که هیچ چیز یارای برابری با تو را ندارد

کوهت ننامم که کوه پایداری و استقامت از تو آموخته


باشد که به جبران نیکیهایت و به پاس دلواپسیهایت

همواره تو را عزیز بدارم و محترم

و همواره آواز من این باشد که

مادر... دوستت دارم ... دوستت دارم

 

 


برچسب‌ها:

تاريخ : ۱۳٩۳/۱/۳۱ | ٦:۳٤ ‎ب.ظ | نويسنده : ZAHRA

 

تقدیم به همه دوستان گلم به خصوص همشهریای عزیزمخندهخندهنیشخندقهقهه


برچسب‌ها:

تاريخ : ۱۳٩۳/۱/۱٥ | ٥:۳۳ ‎ب.ظ | نويسنده : ZAHRA

تعجبنگرانتعجبتعجب


برچسب‌ها:

تاريخ : ۱۳٩٢/۱٢/٢٧ | ۱٢:٤٧ ‎ب.ظ | نويسنده : ZAHRA

امروز تولد منهچشمک 

 

 

سلام دوستای عزیزملبخندقلب

 

 

 چهارشنبه 28/12/1376 یه دخترکوچولو

 

چشماشو وا کرد تا

 

 

 

 ببینه تو این جهان چی میگذره اون دختر کوچولو

 

من بودم که

 

 

 الان تولد 17 سالگیمو جشن میگیرم.

 

خدا رو شکر میکنم که تنی سالم و پدر و مادری دوستداشتنی و

 

 

 مهربون بهم داد. امیدوارم که بتونم بنده ی خوبی برای خدای

 

 

 مهربونم باشم و خدا و پدر و مادرم ازم راضی

باشن.

 

 

دوستتون دارم قلب از اینکه به وبم سر می زنید

 

ازتون خیلی خیلی

 

 

متشکر و ممنونم.ماچچشمک♥♥♥♥♥..........♥♥♥♥♥

 

                               ♥♥♥♥♥..........♥♥♥♥♥


برچسب‌ها:

تاريخ : ۱۳٩٢/۱٢/٢٦ | ٩:٤٠ ‎ق.ظ | نويسنده : ZAHRA

درخت مشکلات

اخیرا به منظور انجام تعمیرات در خانه ام، یک

 

 لوله کش استخدام کردم.تنها پس از یک روز

 

 کاری،پنچر شدن یکی از چرخ های خودروی او

 

 باعث شد تا چند ساعت زمان کاری خود را از

 

دست بدهد،پس از آن دریل برقی او سوخت و

 

سپس وانت قدیمی او روشن نشد! همان طوری

 

 که او را به خانه اش میرساندم، او مانند یک ...


برچسب‌ها:

ادامه مطلب
تاريخ : ۱۳٩٢/۱٢/۱٧ | ۱۱:٢٤ ‎ب.ظ | نويسنده : ZAHRA

 

 

 

گفتم: امام زمان عج رو دوست داری

 

 

گفت: آره ! خیلی دوسش دارم

 

 

گفتم: امام زمان حجاب رو دوست داره یا نه؟

 

 

گفت: آره!

 

گفتم : پس چرا کاری که آقا دوست داره انجام نمیدی؟

 

 

گفت: خب چیزه!…. ولی دوست داشتن امام زمان عج به ظاهر نیست ،

 

به دله

 

گفتم: از این حرف که میگن به ظاهر نیست ، به دله بدم میاد

 

 

گفت: چرا؟

 

براش یه مثال زدم:

 

گفتم: فرض کن یه نفر بهت خبر بده که شوهرت با یه دختر

 

خانوم دوست

 

 شده و الان توی یه

 

 رستوران داره باهاش شام می خوره. تو هم سراسیمه میری و


می بینی

 

بله!!!! آقا نشسته و داره

 

 به دختره دل میده و قلوه می گیره.عصبانی میشی و بهش

 

میگی: ای

 

نامرد! بهم خیانت کردی؟

 

 بعد شوهرت بلند میشه و بهت میگه : عزیزم! من فقط تو رو

 

دوست دارم.

 

بعد تو بهش میگی:

 

 اگه منو دوست داری این دختره کیه؟ چرا باهاش دوست

 

شدی؟ چرا

 

 آوردیش رستوران؟ اونم بر

 

 می گرده میگه: عزیزم ظاهر رو نبین! مهم دلمه! دوست داشتن

 

به دله…

 

دیدم حالتش عوض شده

 

بهش گفتم: تو این لحظه به شوهرت نمیگی: مرده شور دلت رو

 

ببرن؟ تو

 

نشستی با یه دختره عشقبازی می کنی بعد میگی من تو دلم

 

تو رو

 

 دوست دارم؟ حرف شوهرت رو باور می کنی؟

 

گفت: معلومه که نه! دارم می بینم که خیانت می کنه ، چطور

 

باور کنم؟

 

معلومه که دروغ میگه

 

گفتم: پس حجابت….

 

اشک تو چشاش جمع شده بود

 

روسری اش رو کشید جلو

 

با صدای لرزونش گفت: من جونم رو فدای امام زمانم می کنم ،

 

حجاب که

 

 قابلش رو نداره

 

از فردا دیدم با چادر اومده

 

گفتم: با یه مانتو مناسب هم میشد حجاب رو رعایت کرد!

 

خندید و گفت: می دونم ! ولی امام زمانم چــــــادر رو بیشتر

 

دوست داره

 

می گفت: احساس می کنم آقا داره بهم لبخنــد می زنه


برچسب‌ها:

تاريخ : ۱۳٩٢/۱٢/٩ | ۸:٢٤ ‎ب.ظ | نويسنده : ZAHRA

فرشتگان در میان ما

 

 

در یکی از روز های سرد و برفی از

 

 

مدرسه به خانه برمی گشتم. برای

 

 

اینکه زودتر برسم، از میان جنگل

 

 

میان بر زدم و راهم را گم کردم. دیر شده بود

 

و من تنها و وحشت زده بودم.

 


برچسب‌ها:

ادامه مطلب
تاريخ : ۱۳٩٢/۱۱/۳٠ | ٩:٥۱ ‎ب.ظ | نويسنده : ZAHRA


برچسب‌ها:

تاريخ : ۱۳٩٢/۱۱/۳٠ | ٩:٤٢ ‎ب.ظ | نويسنده : ZAHRA


برچسب‌ها:

تاريخ : ۱۳٩٢/۱۱/۳٠ | ٩:٠٠ ‎ب.ظ | نويسنده : ZAHRA

بایـدها و نبایـدهای سـه گانـه در زنـدگی

( زیبــــا و آموزنده )
Three things in life, once gone never come back
سه چیز در زندگی قابل برگشت نیستند

Time
زمان


Words
گفتار

Opportunity
موقعیت


برچسب‌ها:

ادامه مطلب
تاريخ : ۱۳٩٢/۱۱/٢٤ | ۱٠:٢۳ ‎ب.ظ | نويسنده : ZAHRA



 

 وقتی یکی را دوست دارید، آرزوھایتان آرزوھای اوست.

وقتی یکی را دوست دارید،
به زندگی ھم عشق می ورزید.


برچسب‌ها:

ادامه مطلب
تاريخ : ۱۳٩٢/۱۱/۱٩ | ۱۱:۱٢ ‎ب.ظ | نويسنده : ZAHRA


برچسب‌ها:

تاريخ : ۱۳٩٢/۱۱/۱٥ | ٧:٤٠ ‎ب.ظ | نويسنده : ZAHRA

 آدم بــرفی

برگی از دفتر شعر مریم حیدرزاده

 تو را ساختم با اون برفا، آدم بــرفی
تو اون شب اومدی دنیا، آدم بــرفی


برچسب‌ها:

ادامه مطلب
تاريخ : ۱۳٩٢/۱۱/۱۳ | ٢:۳٤ ‎ب.ظ | نويسنده : ZAHRA


برچسب‌ها:

تاريخ : ۱۳٩٢/۱۱/٩ | ۱٠:٥٢ ‎ب.ظ | نويسنده : ZAHRA
شیطان و حاملان قرآن

 


برچسب‌ها:

تاريخ : ۱۳٩٢/۱۱/٦ | ۱٠:٢٢ ‎ب.ظ | نويسنده : ZAHRA

زنـدگی در حاشیـه ...

ما حاشیه نشین هستیم.


برچسب‌ها:

ادامه مطلب
تاريخ : ۱۳٩٢/۱۱/٦ | ٩:٥٥ ‎ب.ظ | نويسنده : ZAHRA

 نظـر دانشجویـان مختـلف در مـورد سوسک ! (محض خنده)

دانشجوی کامپیوتر: مغز کوچک او با آن همه ذخایر اطلاعاتی بسیار پیشرفته تر از فلش 32 گیگ است!

دانشجوی فیزیک هسته ای: زندگی در خوابگاه حق مسلم اوست!

دانشجوی تربیت بدنی: آنقدر عضلاتش نیرومند است که می تواند از دیوار راست هم بالا برود!

دانشجوی زبان شناسی: هیچکس زبانش را نمی فهمد!


برچسب‌ها:

ادامه مطلب
تاريخ : ۱۳٩٢/۱۱/۳ | ۸:٤٧ ‎ب.ظ | نويسنده : ZAHRA


برچسب‌ها:

تاريخ : ۱۳٩٢/۱٠/٢۸ | ۸:۳٠ ‎ب.ظ | نويسنده : ZAHRA


برچسب‌ها:

تاريخ : ۱۳٩٢/۱٠/٢۸ | ۸:٠٦ ‎ب.ظ | نويسنده : ZAHRA

نتیجه باور

دانشجویی سر کلاس ریاضیات خوابش برد. زمانی که زنگ را زدند، بیدار شد وبا عجله دو مسئله را که روی تخته سیاه نوشته بود.


برچسب‌ها:

ادامه مطلب
تاريخ : ۱۳٩٢/۱٠/٢۸ | ٧:٥٦ ‎ب.ظ | نويسنده : ZAHRA

بازی

یک برنامه نویس و یک مهندس در یک مسافرت طولانی هوایی، کنار یکدیگر نشسته بودند. برنامه نویس رو به مهندس کرد و گفت: مایلی با همدیگر بازی کنیم؟


برچسب‌ها:

ادامه مطلب
تاريخ : ۱۳٩٢/۱٠/٢۳ | ۸:۳٦ ‎ب.ظ | نويسنده : ZAHRA

 

عاقلانه ترین کلمه "احتیاط" است
حواست را جمع کن

 


برچسب‌ها:

ادامه مطلب
تاريخ : ۱۳٩٢/۱٠/٢۱ | ٤:٥٦ ‎ب.ظ | نويسنده : ZAHRA

 

الهم عجل لولیک الفرج...


برچسب‌ها:

تاريخ : ۱۳٩٢/۱٠/٢۱ | ٤:٤۱ ‎ب.ظ | نويسنده : ZAHRA

   

 

کاشـکی می شد
 کاش می شد که کسی می آمد
این دل خسته ی ما را می برد
چشم ما را می شست
راز لبخند به لب می آموخت
کاش می شد دل دیوار پر از پنجره بود
و قفس ها همه خالی بودند
آسمان آبی بود
و نسیم روی آرامش اندیشه ی ما می رقصید
کاش می شد که غم و دلتنگی
راه این خانه ی ما گم می کرد
و دل از هر چه سیاهی ست رها می کردیم
و سکوت جای خود را به هم آوائی ما می بخشید
و کمی مهربان تر بودیم
کاش می شد دشنام، جای خود را به سلامی می داد
گل لبخند به مهمانی لب می بردیم
بذر امید به دشت دل هم
کسی از جنس محبت غزلی را می خواند
و به یلدای زمستانی و تنهائی هم
یک بغل عاطفه گرم به مهمانی دل می بردیم
کاش می فهمیدیم
قدر این لحظه که در دوری هم می راندیم
کاش می دانستیم راز این رود حیات
که به سرچشمه نمی گردد باز
کاش می شد مزه خوبی را
می چشاندیم به کام دلمان
کاش ما تجربه ای می کردیم
شستن اشک از چشم
بردن غم از دل
همدلی کردن را
کاش می شد که کسی می آمد
باور تیره ی ما را می شست
و به ما می فهماند
دل ما منزل تاریکی نیست
اخم بر چهره بسی نازیباست
بهترین واژه همان لبخند است
که ز لبهای همه دور شده ست
کاش می شد که به انگشت نخی می بستیم
تا فراموش نگردد که هنوز انسانیم
قبل از آنی که کسی سر برسد
ما نگاهی به دل خسته ی خود می کردیم
شاید این قفل به دست خود ما باز شود
پیش از آنی که به پیمانه ی دل باده کنند
همگی زنگ پیمانه ی دل می شستیم
کاش در باور هر روزه مان
جای تردید نمایان می شد
و سوالی که چرا سنگ شدیم
و چرا خاطر دریایی مان خشکیده ست؟
کاش می شد که شعار
جای خود را به شعوری می داد
تا چراغی گردد دست اندیشه مان
کاش می شد که کمی آینه پیدا می شد
تا ببینیم در آن صورت خسته این انسان را
شبح تار امانت داران
کاش پیدا می شد
دست گرمی که تکانی بدهد
تا که بیدار شود، خاطر آن پیمان
و کسی می آمد و به ما می فهماند
از خدا دور شدیم
کاشکی ، واژه درد آور این دوران است
کاشکی ، جامه مندرس امیدی است
که تن حسرت خود پوشاندیم
کاش می شد که کمی
لااقل ، قدر وزن پر یک شاپرکی
ما ، مسلمان بودیم ...

شعر از : کیوان شاهبداغی

 


برچسب‌ها:

تاريخ : ۱۳٩٢/۱٠/۱۸ | ٤:۳٠ ‎ب.ظ | نويسنده : ZAHRA

خانوووووووم.... شماره بدم؟؟؟؟؟؟

 

 خانوم خوشــــــگله برسونمت؟؟؟؟؟؟؟

 خوشــــگله چن لحظه از وقتتو به مــــا میدی؟؟؟؟؟؟

 اینها جملاتی بود که دخترک در طول مســیر خوابگاه تا دانشگاه می شنید!

 بیچــاره اصـلا" اهل این حرفـــــها نبود...این قضیه به شدت آزارش می داد

 تا جایی که چند بار تصـــمیم گرفت بی خیــال درس و مــدرک شود و

 به محـــل زندگیش بازگردد.

 روزی به امامزاده ی نزدیک دانشگاه رفت...

 شـاید می خواست گله کند از وضعیت آن شهر لعنتی....!

 دخترک وارد حیاط امامزاده شد...خسته... انگار فقط آمده بود گریه کند...

 دردش گفتنی نبود....!!!!

 رفت و از روی آویز چادری برداشت و سر کرد...وارد حرم شدو کنار ضریح

 نشست.زیر لب چیزی می گفت انگار!!! خدایا کمکم کن...

 چند ساعت بعد،دختر که کنار ضریح خوابیده بود با صدای زنی بیدار شد...

 خانوم!خانوم! پاشو سر راه نشستی! مردم می خوان زیارت کنن!!!

 دخترک سراسیمه بلند شد و یادش افتاد که باید قبل از ساعت ۸ خود را

 به خوابگاه برساند...به سرعت از آنجا خارج شد...وارد شــــهر شد...

 امــــا...اما انگار چیزی شده بود...دیگر کسی او را بد نگاه نمی کرد..!

 انگار محترم شده بود... نگاه هوس آلودی تعـقــیبش نمی کرد!

 احساس امنیت کرد...با خود گفت:مگه میشه انقد زود دعام مستجاب

 شده باشه!!!! فکر کرد شاید اشتباه می کند!!! اما اینطور نبود!

 یک لحظه به خود آمد...

 دید چـــادر امامــزاده را سر جایش نگذاشته...!


برچسب‌ها:

تاريخ : ۱۳٩٢/۱٠/۱۱ | ٦:۳٥ ‎ب.ظ | نويسنده : ZAHRA

  
    چشمه های خروشان ترا می شناسند
موجهای پریشان ترا می شناسند
                                                                                پرسش تشنگی را تو آبی جوابی
ریگ های بیابان ترا می شناسند

نام تو رخصت رویش است و طراوت
زین سبب برگ و باران ترا می شناسند

هم تو گلهای این باغ را می شناسی
هم تمام شهیدان ترا می شناسند

از نشابور با موجی از لا گذشتی
ای که امواج طوفان ترا می شناسند

بوی توحید مشروط بر بودن توست
ای که آیات قرآن ترا می شناسند

گر چه روی از همه خلق پوشیده داری
آی پیدای پنهان ترا می شناسند

اینک ای خوب فصل غریبی سر آمد
چون تمام غریبان ترا می شناسند

کاش من هم عبور ترا دیده بودم
کوچه های خراسان ترا می شناسند

شعر از قیصر امین پور


برچسب‌ها:

ادامه مطلب
تاريخ : ۱۳٩٢/۱٠/٦ | ۸:٠۱ ‎ب.ظ | نويسنده : ZAHRA

   بچه که بودم چه دل بزرگی داشتم

اکنون که بزرگم چه دلتنگم


کاش دلم به بزرگی بچگی بود

کاش همان کودکی بودم که حرفهاش

را از نگاهش می شد خوند


برچسب‌ها:

ادامه مطلب
تاريخ : ۱۳٩٢/۱٠/٤ | ٧:٤۱ ‎ب.ظ | نويسنده : ZAHRA


برچسب‌ها:

ادامه مطلب
تاريخ : ۱۳٩٢/٩/۳٠ | ٧:٢٧ ‎ب.ظ | نويسنده : ZAHRA

قـالی بـزرگی است زنـدگی ...



هر هزارسال، یک بار فرشته ها قالی جهان را در هفت آسمان می تکانند

تا گرد وخاک هزارساله اش بریزد وهربار با خود می گویند:

این نیست قالی که انسان قرار بود ببافد

این فرش فاجعه است...


برچسب‌ها:

ادامه مطلب
تاريخ : ۱۳٩٢/٩/٢۸ | ٤:٥٧ ‎ب.ظ | نويسنده : ZAHRA

جملاتـی آموزنـده از نلسـون مانـدلا

 زندگی، شگفت انگیز است فقط اگر بدانید که چطور زندگی کنید.

شجاعت مترادف نترسیدن نیست، بلکه شجاعت به معنای غلبه بر ترس است.


برچسب‌ها:

ادامه مطلب