تاريخ : ۱۳٩۱/۸/۱۳ | ٤:۳٢ ‎ب.ظ | نويسنده : زهرا

اولین عملیاتی بود که در آن شرکت می کردم.بس که گفته بودند ممکن است موقع حرکت به سوی مواضع دشمن،در دل شب عراقیها بپرند تو ستون و سرتان را با سیم مخصوص بکنند،دچار وهم وترس شده بودم.ساکت و بی صدا در یک ستون طولانی که مثل مار در دشتی صاف می خزید،جلو می رفتیم.جایی نشستیم.یک موقع دیدم که یک نفر.کنار دستم نشسته و نفس نفس می زند.کم مانده بود از ترس سکته کنم.فهمیدم که همان عراقی سرپران است.تا دست طرف رفت بالا،معطل نکردم.با قنداق سلاحم محکم کوبیدم تو پهلویش و فرار را بر قرار ترجیح دادم.لحظاتی بعد عملیات شروع شد.روز بعد در خط بودیم که فرمانده گروهانمان گفت:((دیشب اتفاق عجیبی افتاده،معلوم نیست کدام شیر پاک خورده ای به پهلوی فرمانده گردان کوبیده که همان اول بسم الله دنده هایش خرد و روانه عقب شده.))از ترس صدایش را در نیاوردم که آن شیر پاک خورده من بوده ام!


برچسب‌ها:

تاريخ : ۱۳٩۱/۸/۱۳ | ٤:٠۱ ‎ب.ظ | نويسنده : زهرا

نزدیک عملیات بود و مو های سرم بلند شده بود.باید کوتاهش می کردم. مانده بودم معطل تو آن برهوت که جز خودمان کسی نیست،سلمانی از کجا پیدا کنم. تا اینکه خبر دار شدم یکی از پیرمرد های گردان یک ماشین سلمانی دارد وصلواتی مو ها را اصلاح می کند رفتم سراغش. دیدم کسی زیر دستش نیست.طمع کردم وجلدی با چرب زبانی قربان صدقه اش رفتم و نشستم زیر دستش اما کاش نمی نشستم.چشمتان روز بد نبیند.با هر حرکت ماشین بی اختیار از زور درد از جا می پریدم.ماشین نگو تراکتور بگو!به جای بریدن مو ها،غلفتی از ریشه و پیاز می کندشان!از بار چهارم ،هر بار که از جا می پریدم با چشمان پر از اشک سلام می کردم.پیرمرد دو سه بار جواب سلامم را داد.اما بار آخر کفری شد و گفت:((تو چت شده سلام می کنی .یک بار سلام می کنند.))گفتم :((راستش به پدرم سلام می کنم.))پیرمرد دست از کار کشید وبا حیرت گفت:((چی؟به پدرت سلام می کنی؟کو پدرت؟))اشک چشمانم را گرفتم و گفتم:((هر بار که شما با ماشینتان مو هایم را می کنید پدرم جلو چشمم می آد ومن به احترام بزرگتر بودنش سلام می کنم!))پیرمرد اول چیزی نگفت.اما بعد پس گردنی جانانه ای خرجم کرد و گفت:((بشکنه این دست که نمک نداره...))مجبوری نشستم و سیصد ،چهارصد بار دیگر به آقا جانم سلام کردم تا کارم تمام شد!

 

 


برچسب‌ها:

تاريخ : ۱۳٩۱/۸/۳ | ۱۱:٢۸ ‎ب.ظ | نويسنده : زهرا
این داستان ها براساس خاطرات شهید احمد یوسف زاده است و توسط داوود امیریان نوشته شده است.">آن قدر کوچک بودم که حتی کسی به حرفم نمی خندید.هرچی به بابا ننه ام می گفتم می خواهم به جبهه بروم محل آدم بهم نمی گذاشتند.حتی تو بسیج روستا هم وقتی گفتم قصد رفتن به جبهه را دارم همه به ریش نداشته ام هرهر خندیدند.آن قدر کوچک بودم که حتی کسی به حرفم نمی خندید.مثل سریش چسبیدم به پدرم که الا و بلا باید بروم جبهه آخر سر کفری شد وفریاد زد;به بچه که رو بدهی سوارت می شود آخر تو نیم وجبی می خواهی بروی جبهه چه گلی به سرت بگیری. دست آخر که دید من مثل کنه به او چسبیده ام رو کرد به طویله مان و فریاد زد:های نورعلی بیا این را ببر صحرا وتا می خورد کتکتش بزن بعد ازش آنقدر ازش کار بکش تا جانش دآر بیاید!قربان خدا بروم که یک برادر غول پیکربهم داده بود که فقط جان میداد برای کتک زدن .یک بار الاغمان را چنان زد که بد بخت سه روز صدایش گرفت!نورعلی حاضر به یراق دوید طرفم و مرا بست به پالان الاغ و رفتیم صحرا .آنقدر کتکم زد که مثل نرمتنان مجبور شدم مدتی روی زمین بخزم و حرکت کنم.به خاطر این که تو ده مدرسه راهنمایی نبود،بابام من و برادر کوچکم را که کلاس اول راهنمایی بود آورد شهر ویک اتاق در خانه ی فامیل اجاره کرد و برگشت.چند مدتی درس خواندم و دوباره به فکر رفتن به جبهه افتادم.رفتم ستاد اعزام وآنقدر فیلم بازی کردمو سرتق بازی در آوردم تااینکه مسؤل اعزام جان به لب شد و اسمم را نوشت.روزی که قرار بود اعزام شویم،صبح زود به برادر کوچکم گفتم:من می روم حلیم بخرم و زودی برگردم.قابلمه را برداشتم ودم در خانه قابلمه را زمین گذاشتم ویا علی مدد رفتم که رفتم.درست سه ماه بعد از جبهه برگشتم درحالی که این مدت از ترس حتی یک نامه برای خانواده نفرستاده بودم.سر راه از حلیم فروشی یک کاسه حلیم خریدم و رفتم طرف خانه.در زدم.برادر کوچکمدر را باز کرد وقتی حلیم را دید با طعنه گفت:چه زود حلیم خریدی و برگشتی!;خنده ام گرفت .داداشم سر برگرداند و فریاد زد:نورعلی بیا که احمد آمده!با شنیدن اسم نورعلی چنان فرارکردم که کفشم دم در خانه جا ماند!
برچسب‌ها: