تاريخ : ۱۳٩۱/۸/۱۳ | ٤:٠۱ ‎ب.ظ | نويسنده : زهرا گلبابازاده

نزدیک عملیات بود و مو های سرم بلند شده بود.باید کوتاهش می کردم. مانده بودم معطل تو آن برهوت که جز خودمان کسی نیست،سلمانی از کجا پیدا کنم. تا اینکه خبر دار شدم یکی از پیرمرد های گردان یک ماشین سلمانی دارد وصلواتی مو ها را اصلاح می کند رفتم سراغش. دیدم کسی زیر دستش نیست.طمع کردم وجلدی با چرب زبانی قربان صدقه اش رفتم و نشستم زیر دستش اما کاش نمی نشستم.چشمتان روز بد نبیند.با هر حرکت ماشین بی اختیار از زور درد از جا می پریدم.ماشین نگو تراکتور بگو!به جای بریدن مو ها،غلفتی از ریشه و پیاز می کندشان!از بار چهارم ،هر بار که از جا می پریدم با چشمان پر از اشک سلام می کردم.پیرمرد دو سه بار جواب سلامم را داد.اما بار آخر کفری شد و گفت:((تو چت شده سلام می کنی .یک بار سلام می کنند.))گفتم :((راستش به پدرم سلام می کنم.))پیرمرد دست از کار کشید وبا حیرت گفت:((چی؟به پدرت سلام می کنی؟کو پدرت؟))اشک چشمانم را گرفتم و گفتم:((هر بار که شما با ماشینتان مو هایم را می کنید پدرم جلو چشمم می آد ومن به احترام بزرگتر بودنش سلام می کنم!))پیرمرد اول چیزی نگفت.اما بعد پس گردنی جانانه ای خرجم کرد و گفت:((بشکنه این دست که نمک نداره...))مجبوری نشستم و سیصد ،چهارصد بار دیگر به آقا جانم سلام کردم تا کارم تمام شد!

 

 


برچسب‌ها: