تاريخ : ۱۳٩۱/۸/۱۳ | ٤:۳٢ ‎ب.ظ | نويسنده : زهرا گلبابازاده

اولین عملیاتی بود که در آن شرکت می کردم.بس که گفته بودند ممکن است موقع حرکت به سوی مواضع دشمن،در دل شب عراقیها بپرند تو ستون و سرتان را با سیم مخصوص بکنند،دچار وهم وترس شده بودم.ساکت و بی صدا در یک ستون طولانی که مثل مار در دشتی صاف می خزید،جلو می رفتیم.جایی نشستیم.یک موقع دیدم که یک نفر.کنار دستم نشسته و نفس نفس می زند.کم مانده بود از ترس سکته کنم.فهمیدم که همان عراقی سرپران است.تا دست طرف رفت بالا،معطل نکردم.با قنداق سلاحم محکم کوبیدم تو پهلویش و فرار را بر قرار ترجیح دادم.لحظاتی بعد عملیات شروع شد.روز بعد در خط بودیم که فرمانده گروهانمان گفت:((دیشب اتفاق عجیبی افتاده،معلوم نیست کدام شیر پاک خورده ای به پهلوی فرمانده گردان کوبیده که همان اول بسم الله دنده هایش خرد و روانه عقب شده.))از ترس صدایش را در نیاوردم که آن شیر پاک خورده من بوده ام!


برچسب‌ها: