تاريخ : ۱۳٩٢/٥/٢ | ۱۱:٤٠ ‎ق.ظ | نويسنده : زهرا گلبابازاده

                                                                                 یک روز معلم از دانش آموزانی که در کلاس بودند پرسید:«آیا می توانید راهی غیر تکراری برای ابراز عشق بیان کنید؟»                             برخی از دانش آموزان گفتند،با«بخشیدن»عشقشان را معنا می کنند؛برخی«دادن گل و هدیه» و«حرف های دلنشین»را، راه بیان عشق عنوان کردند و شماری دیگر هم گفتند«با هم بودن در تحمل رنج ها و لذت بردن از خوشبختی»را، راه بیان عشق می دانند. در آن بین،پسری برخاست و پیش از اینکه شیوه دلخواه خود را برای ابراز عشق بیان کند،داستانی تعریف کرد: یک روز زن و شوهر جوانی که هر دو زیست شناس بودند،طبق معمول برای تحقیق به جنگل رفتند.آنان وقتی به بالای تپه رسیدند،درجا میخکوب شدند! یک ببر بزرگ،جلوی زن و شوهر ایستاده و به آن ها خیره شده بود.شوهر،تفنگ شکاری به همراه نداشت و دیگر راهی برای فرار نبود. رنگ صورت زن و شوهر پریده بود و در مقابل ببر گرسنه،جرات کوچک ترین حرکت را نداشتند. ببر،آرام به طرف آنان حرکت کرد.همان لحظه،مرد زیست شناس فریاد زنان فرار کرد و همسرش را تنها گذاشت.بلافاصله ببر به سمت شوهر دوید و چند دقیقه بعد،صدای ضجه های مرد جوان به گوش زن رسید...ببر رفت و زن زنده ماند.داستان که به اینجا رسید،دانش آموزان شروع کردند به محکوم کردن آن مرد. در آن لحظه،پسرک از هم کلاسی های خود پرسید:آیا می دانید آن مرد در لحظه های آخر زندگی اش چه فریاد می زد؟ بچه ها حدس زدند،حتما از همسرش معذرت خواسته که او را تنها گذاشته است! آن پسر جواب داد: نه! آخرین حرف مرد این بود که:«عزیزم،تو بهترین مونسم بودی.از پسرملن خوب مواظبت کن و به او بگو پدرت همیشه عاشقت بود.» در حالی که قطره های بلورین اشک،صورت پسرک را خیس کرده بود او ادامه داد: همه زیست شناسان می دانند ببر فقط به کسی حمله می کند که حرکتی انجام می دهد و یا فرار می کند. پدر من در آن لحظه وحشتناک،با فدا کردن جانش،پیش مرگ مادرم شد و او را نجات داد. این صادقانه ترین و بی ریا ترین راه پدرم برای بیان عشق بود.


برچسب‌ها: