تاريخ : ۱۳٩٢/٥/٢٢ | ۱٢:٠٥ ‎ب.ظ | نويسنده : زهرا گلبابازاده

مرد توریستی به همراه راهنمای عرب،از بیابان می گذشت.روزی نبود که مرد عرب بر روی شن های داغ زانو نزند و با خدای خود به راز و نیاز نپردازد. سرانجام یک روز عصر،مرد توریست با لحن تمسخر آمیزی از آن مرد عرب پرسید:«از کجا می دانی که خدایی هست؟!» راهنما لحظه ای تامل کرد،سپس به او که نیشخندی به لب داشت،این گونه پاسخ داد:«من از روی ردپای باقی مانده در شن ها می فهمم که چندی پیش،رهگذر یا شتری عبور کرده است.»و با اشاره ی دست خود به خورشید که آخرین انوارش را در دامن افق می چید،چنین گفت:«به نظرت این ردپای کیست؟»سپس مرد عرب لبخندی زدو...


برچسب‌ها: