تاريخ : ۱۳٩٢/٥/٢٦ | ۱٢:۱٥ ‎ب.ظ | نويسنده : زهرا گلبابازاده

در زمان های گذشته،پادشاهی تخته سنگی را در وسط جاده قرار داد و برای اینکه عکس العمل مردم را ببیند.خودش را در جایی مخفی کرد.


بعضی ازبازرگانان و ندیمان ثروتمند پادشاه،بی تفاوت از کنار تخته سنگ می گذشتند.بسیاری هم غرولند می کردند که این چه شهری است که نظم ندارد،حاکم این شهر عجب مرد بی عرضه ای است و ... با وجود این،هیچ کس تخته سنگ را از وسط راه بر نمی داشت! غروب،یک روستایی که پشتش بار میوه و سبزیجات بود،نزدیک سنگ شد.بارهایش را زمین گذاشت و با هر زحمتی که بود،تخته سنگ را از وسط جاده برداشت و آن را کناری قرار داد. ناگهان کیسه ای را دید که زیر تخته سنگ قرار داده شده بود.کیسه را برداشت،آن را باز کردو داخل آن سکه های طلا و یک یادداشت پیدا کرد. پادشاه در آن یادداشت نوشته بود:«هر سد و مانعی می تواند یک شانس برای تغییر زندگی شما باشد!»


برچسب‌ها: